تبلیغات
بیناباج - دو حکایت زیبا و خواندنی
 
درباره وبلاگ


روستای بیناباج دارای 171 خانوار و 569 نفر جمعیت می باشد.

روستای بیناباج یکی از روستاهای شهرستان قائنات در استان خراسان جنوبی میباشد . با توجه به اینکه اکثریت اهالی روستای مذکور مهاجرت و در سراسر ایران پراکنده شده اند و بی شک هر یک از عزیزان مطالب ، عکسها ، روایات ، خاطرات و موارد گوناگون دیگری در ارتباط با این روستا و روستاهای همسایه (ثغوری - کارشک - بسکاباد و... ) در اختیار دارند ، هدف از ایجاد این وبلاگ جمع آوری آنها و قابلیت استفاده علاقمندان و همولایتی ها و آشنایی هرچه بیشتر فرزندان و جوانان از گذشته خود و پدران و اجدادشان است . با تشکر از همکاری همه عزیزانی که این حقیر را در شناساندن این منطقه یاری خواهند کرد ./مدیر وبلاگ

مدیر وبلاگ : مجتبی تقوایی
نویسندگان
نظرسنجی
ارزیابی شما از این وبلاگ؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
http://yon.ir/binabaj
بیناباج
در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید.
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 13 اسفند 1394 :: نویسنده : مجتبی تقوایی
حکایت شیطان
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!»
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خنده دارترین معامله
http://binabaj91.mihanblog.com/

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند. فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد، هر چه کرد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد؛ تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدر است؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بی هیچ فکری گفت: “۳ سکه” مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: “سند جهنم” مرد با خوشحالی آن را گرفت. از کلیسا خارج شد، به میدان شهر رفت و فریاد زد:

من تمام جهنم رو خریدم، این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید، چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نخواهم داد!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   

جاوا اسكریپت

کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر